|
دیروز هم امروز شد امروز هم فردا یادم رفت به باد بگویم همسایه ی طوفان نشود دماوند را در مشت و بر سر و روی جنگل نپاشد کودکی های باران را در اقیانوس غرق نکند دریا را به خانه ی ما پست یادم رفت یادم رفت دیروز هم امروز شد امروز هم فردا.... + نوشته شده در جمعه 1387/05/25 18:5 توسط الهام |
با سکوتی همیشگی پر از اندوه و راز کویر سکوتی که هرگز نخواهد شکست + نوشته شده در پنجشنبه 1387/03/23 19:55 توسط الهام |
دیوار دستی برایم تکان داد و بالا آورد شعرهای عاشقانه را بعد از چند نقطه چین محو شد در کلمات پاک کن روی موج خط ها به رقص آمد پاک پاک پاک کرد شانه ی شکسته ی دیوار را + نوشته شده در شنبه 1387/03/18 0:51 توسط الهام |
صدای پای من رسید به یک آه ناتمام سایه ی تو به صفحات چروک عشق چند نقطه چین به سمت تو لبخندی در مرداب نفس نفس می زد آن طرف تر توی برکه یک مرغابی عصا به دست دنبال پرواز می دوید کمی جلوتر از چار راه بی حوصلگی کودکی خیابان را بغل کرده وراه می رفت تا رسید به ایستگاه اول و باز صدای پای من + نوشته شده در شنبه 1387/03/18 0:0 توسط الهام |
می خوانمت
شاید صدایم را بشنوی درد مانده بر پیکرم را با نسیم نفست آرام کنی ******************************************* کاش هرگز شنبه از دامن جمعه زاده نمی شد فقط من و تو در آغوش جمعه می ماندیم تا بچه شنبه ها ما را از خاطره ی جمعه پاک نمی کردند + نوشته شده در جمعه 1387/03/17 23:52 توسط الهام |
|
| |||||